به سایت ماهنامه شادکامی و موفقیت خوش آمدید
تازه ترین شماره ماهنمه شادکامی منتشر شد
برای اشتراک در ماهنامه فرم اشتراک را ارسال نمایید
تلفنهای دفتر ماهنامه:9-88208666
شاد، موفق و پر انرژی باشید. برای استفاده از امکانات سایت لطفا عضو شوید.
آرشیو ماهنامه شماره 68

از مولانا تا راجرز

در این مقاله به مختصری از شرح‌حال و زندگی‌نامه‌ی «مولانا» می‌پردازیم:

کیستی مولوی (زندگی و زمانه)

نام او «محمد»، لقبش «جلال‌الدین» و شهرت او «مولانا»ست. در 6 ربیع‌الاول سال 604 هجری‌قمری در «بلخ» که در آن زمان جزو خراسان ایران بود، به‌دنیا آمد و در 5جمادی‌الاول سال 672 در سن 68سالگی در «قونیه» (ترکیه) روی در نقاب خاک کشید.

پدر «مولوی»، «شیخ‌بهاءالدین ولد»، مشهور به «سلطان‌العلما»، از بزرگان علما و عرفای ممتاز عصر خود بود. «مولانا» هنگامی‌که 13ساله بود، به‌همراه خانواده، بلخ را ترک کرد و وارد یک سفر دور و دراز شد.

عوامل متعددی در تصمیم‌گیری پدر «مولوی» برای مهاجرت از بلخ دخالت داشته است. عمده‌ی این عوامل، یکی بدرفتاری «سلطان‌محمد خوارزمشاه»، حاکم وقت بلخ با او بوده است که از شهرت و اعتبار «سلطان‌العلما» و روآوردن مردم به او هراسناک شد و او را مجبور به ترک بلخ کرد. علت دیگر هجرت از بلخ، این بود که در آن زمان، مغولان به بیش‌تر شهرهای ایران حمله‌ور شده بودند و به هر شهر و دیاری که می‌رسیدند، کشت و کشتار راه‌می‌انداختند و آن‌جا را با خاک یکسان می‌کردند.

«مولانا» در 18سالگی وارد «لارنده» (از شهرهای ترکیه‌ی کنونی) شد و با «گوهرخاتون»، دختر «لالای سمرقندی» ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. در آستانه‌ی 22سالگی، سلطان قونیه به‌نام «علاء‌الدین کیقباد» که از حاکمان خردمند آن دوران بود، دعوت‌نامه‌ای برای «مولانا» فرستاد و از او خواست به‌همراه خانواده برای اقامت دائم، وارد قونیه شود. دو سال پس از اقامت در قونیه، پدر مولانا از دنیا رفت و او جانشین پدر شد.

 شخصیت

«مولانا»، شخصیتی پیچیده داشت. این عواطف و هیجانات ضد و نقیض، هم در سبک زندگی او یافت می‌شود و هم در سراسر مثنوی نمایان است:

هست احوالم خلاف هم‌دگر                        هر یکی با هم مخالف در اثر

«مولانا» در بیت بالا می‌گوید که احوال درونی من، مختلف است چنان‌که آثار این احوال با هم اختلاف دارد. درواقع، «مولانا» بر این باور است که تضاد، نه‌تنها بر عناصر و پدیده‌های جهان حاکم است، بلکه بر فعالیت‌های روانی انسان نیز سیطره دارد. به بیانی دیگر، او معتقد است که انسان، آمیزه‌ای از قوا و استعدادهای متضاد است و با زبان تمثیلی زیبایی، این تضاد را به‌خوبی در ابیات زیر آورده است:

کاندرین یک شخص، هر دو فعل هست                    گاه ماهی باشد او و گاه، شست

در انسان، دو فعل متناقض وجود دارد؛ گاهی او ماهی می‌شود و گاهی قلاب ماهی‌گیری و دام. به‌علاوه، «مولانا»، خود به شوریده‌حالی و تغییر احوالاتش در مثنوی اشاره نموده است:

من سَر هر ماه سه‌روز ای صنم                          بی‌گمان باید که دیوانه شوم

هین‌که امروز اول سه‌روزه است                       روز پیروز است، نه پیروزه است

هر دلی کاندر غم شَه می‌بُوَد                            دَم‌به‌دَم او را سَر مَه می‌بود

و نیز «مولانا» در مقام انسان به‌طور کلی می‌گوید: «ای انسان! تو موجودی مکانی هستی، در حالی‌که اصل تو در لامکان است؛ بنابراین دکان محسوس را ببند و دکان عالم معنی را بگشا»:

تو مکانی، اصل تو در لامکان                     این دکان بربند و بگشا آن دکان

هم‌چنین «مولانا» در دیگر احوالات یک انسان کامل (که خود یکی از مصادیق آن است) می‌گوید: «جسم من در روی زمین، با تو در کویی سکونت دارد اما روح من، مانند ستاره‌ی کیوان بر اوج آسمان هفتم، چرخ می‌زند»:

در زمینم با تو ساکن در محل                  می‌دوم بر چرخ هفتم چون زُحل

 مولانا در مسیرِ شدن

«مولوی» انسانی چندبعدی و متفکری چندساحتی‌ست. نمی‌توان او را فقط یک شاعر دانست چراکه شعر، فقط ابزار کار او بوده است. او در وهله‌ی نخست، یک عارف و حکیم، سپس یک روان‌شناس و جامعه‌شناس و دست‌آخر یک ادیب بوده است. می‌توان حیات فکری و سیر پویایی روانی او را به چهار مرحله‌ی عمده تقسیم‌بندی کرد:

مرحله‌ی اول از کودکی تا 24سالگی:

 در این مرحله، «مولانا» در نقش یک دانشجو و اندیشمند دین‌دار ظاهر می‌شود و به‌قول خودش، «سجاده‌نشین باوقاری» است که سر در جیب تفکر فروبرده است.

مرحله‌ی دوم از 25سالگی تا 37سالگی:

در این مرحله، کسب مدارج بالای علمی از طرفی و تجربه‌ی هیجان‌های متافیزیکی و سیر و سلوک اخلاقی و عرفانی از طرفی دیگر، سازمان شخصیت او را متحول می‌سازد و به‌قول خودش، در مرحله‌ی پخته‌شدن به‌سر می‌برد

مرحله‌ی سوم از 38سالگی تا 41سالگی:

 این مرحله، زمانی‌ست که با «شمس» دیدار می‌کند، به مرحله‌ی سوختن می‌رسد و دست‌خوش انقلابی روانی می‌گردد، رفتار و افکارش به‌طور کلی دگرگون می‌شود و به حقیقت باطنی امور، دست‌می‌یابد و عاشقی و مدهوشی را برمی‌گزیند و می‌گوید:

با دو عالم عشق را بیگانگی                            واندر او هفتاد و دو دیوانگی

زین خرد جاهی همی باید شدن                      دست در دیوانگی باید زدن

آزمودم عقل دوراندیش را                              بعد از این دیوانه سازم خویش را

عقل را من آزمودم هم بسی                          زین سپس جویم جنون را مغرسی

در این مرحله از شدن، همان‌طور که خودش می‌گوید، عقل و خرد دوراندیش یا همان عقل جزئی را کنار می‌گذارد و قدم در وادی پرسوزوگداز عشق و شیدایی می‌گذارد:

عاشقم من بر فن دیوانگی                         سیرم از فرهنگی و فرزانگی

«مولانا» هم‌چنان به پیش‌می‌راند تا به جنون عشق می‌‌رسد و درواقع اعلام می‌دارد که هرکسی فاقد عشق حقیقی و جنون الهی باشد، آن‌طور که شایسته است، خدا را نشناخته، بنابراین از دیدگاه او در این راه، هرچیز به‌جز شوریدگی و دیوانگی، باعث دوری و بیگانگی‌ست و به‌طور صریح اعلام می‌کند که من دیوانه‌ام و شما که دیوانگی مرا نکوهش می‌کنید، هرچه سریع‌تر زنجیری را که مخصوص بستن دیوانگان است، بردارید و مرا با آن ببندید که من زنجیر عقل و تدبیر را گسسته‌ام:

هرچه غیر شورش و دیوانگی‌ست                 اندرین ره، دوری و بیگانگی‌ست

هین‌بنه بر پایم آن زنجیر را                         که دریدم سلسه‌ی تدبیر را

مرحله‌ی چهارم از 42سالگی تا پایان عمر:

این دوران، هنگامی‌ست که «شمس»، ناپدید می‌شود و از میدان دیداری «مولانا» خارج می‌گردد، سپس مولانا از تب‌وتاب عشق و هیجان، به ساحل آرامش می‌رسد.

 از «شمس» گذر می‌کند و به «حسام‌الدین چلبی» می‌رسد و به یک نوع عقلانیت بارورشده، دست‌می‌یابد که سیراب‌شده‌ی عشق است. در این هنگام، «مولانا» یک انسان کامل، روشن‌فکر، منتقد و اندیشمند چندپرسشی‌ست که معارف و واقعیات تلخ و شیرین تاریخ و جامعه‌ی خود و آیندگان را به‌عنوان یک معلم خوش‌گفتار در قالب مثنوی معنوی به زبان می‌آورد و خود نیز معتقد است که معارف مثنوی، عطش معنوی را رفع می‌سازد و پیشنهاد می‌کند هرگاه تشنه‌ی دریای معارف معنوی شدی، در جزیره‌ی مثنوی چنان به گشت و گذار بپرداز که هر لحظه، مثنوی را دریای معنوی بینی:

گر شدی عطشان بحر معنوی                  فرجه‌ای کن در جزیره مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس             مثنوی را معنوی بینی و بس 

محبوب‌ها

«مولانا» در مسیر تبدیل‌شدنش به یک انسان کامل، بدون راهنما و الهام‌دهنده نبوده است. او از فرهنگ‌ها، افراد، اشخاص و اساتید متعددی تأثیرپذیرفته و از هریک، درس‌ها و تجربه‌هایی کسب نموده است.

«پدر»، «برهان‌الدین محقق ترمذی»، «شمس تبریزی»، «صلاح‌الدین زرکوب قونوی» و «حسام‌الدین چلبی»، به‌ترتیب پنج محبوب زمینی «مولانا» هستند که وابستگی و دلبستگی خاص او نسبت به هریک از آنان، حیرت‌انگیز و قابل تأمل است تا جایی‌که بدون حضور آنان، نمی‌توانسته طی مسیر کند. اگر «پدر» نبود، زیربنای فکری و علمی او شکل نمی‌گرفت. اگر «برهان‌الدین» نبود، به مدارج بالای علمی و عرفانی نائل نمی‌شد. اگر «شمس» نبود، «مولانا» فقط یک «سجاده‌نشین باوقار» باقی‌می‌ماند و دیوان کبیر او سروده نمی‌شد. اگر «صلاح‌الدین» و آهنگ زرکوفتن او نبود، شاید «مولانا» به انفعال و سکون می‌رسید و اگر «حسام‌الدین چلبی» نبود، «مثنوی معنوی» ناسروده باقی‌می‌ماند و «مولانا» هیچ‌گاه به مرحله‌ی جاودانگی نمی‌رسید.

سؤالی که در این بین مطرح می‌شود، این است که در پشت پرده‌ی محبوب‌های «مولانا» چه مسأله‌ای نهفته است؟ به بیانی روشن‌تر، علت روان‌شناختی وابستگی «مولوی» به این اشخاص چه بوده است؟ شاید هرکس، توضیحی برای پاسخ به این سؤال به‌زعم و ظن خود ارائه نماید اما آن‌چه که مسلم است، آن است که هیچ انسان رشدیافته‌ای نمی‌تواند بدون پشتیبان و راهنما، به مرحله‌ی بالندگی و خودشکوفایی برسد.

به نظر می‌رسد «مولانا» با استعانت از حضرت حق (که القاءکننده‌ی اصلی مثنوی به او بوده است) و راهنمایی بزرگان و پیران و محبوبان، توانست به‌تدریج به مرحله‌ی انسان خودشکوفا برسد چراکه از سکون و ایستادگی گریزان بود. او می‌توانست تنها یک شاعر یا عارف یا صوفی باقی‌بماند اما اگر به‌درستی طی طریق نمی‌کرد، شاید امروز هیچ‌کس «مولوی» را نمی‌شناخت و اثر جاودانه‌ی او خلق نمی‌گردید. او در مسیر جاودانگی، قدم نهاد و «پله‌پله تا ملاقات خدا» پیش‌رفت و دوام و بقای خود را در جریده‌ی عالم، ثبت نمود.

 سعید عبدالملکی - روان‌شناس و مشاور

نظر ها
جستجو
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."