| آرشیو ماهنامه شماره 68 |
بدونِ عشق، زندگيات همه در خواب سپري ميشود
عشق، فقط ميبخشد.
عشق، هيچگاه به گرفتن نميانديشد.
اين معجزهي عشق است.
اگر عشق را بدهي، عشق، هزارانبار بيشتر ميشود
و به تو بازميگردد.
در ساحتِ عشق، گدا بودن، ضرورتي ندارد.
عشق، تو را سلطان ميكند.
عشق، خود را به تو ميبخشد
و آنگاه عشق است كه از در و ديوار فروميريزد.
عشق چيزيست كه هرچه بيشتر آن را ببخشي، بيشتر بهدست ميآوري.
انسانيت از آنرو فقير است كه قانونهاي كيهاني را نميشناسد.
عشق، بخشيدن را فراموش كرده و راهِ گدايي را پيش گرفته است.
عشق، متوقع شده است.
همه ميگويند: «مرا دوست داشته باش!»
عاشقانِ حقيقي، امپراتورانِ عالم بخششاند.
آنها كاسه به دست نميگيرند و محبت گدايي نميكنند.
آنها فقط دوست ميدارند و دوست ميدارند.هرچه بيشتر دوست بداري،
خزانهي قلبت از عشق، سرشارتر و پُرتر ميشود.
دوست داشتن، چنان استغنايي ميآورد كه تو را از شاه و وزير فراغت ميبخشد.
عشق از خود مايه ميگذارد و از خود ميگيرد
تملّك، كُشنده است.
بهمحض آنكه معشوق را مالك ميشوي،
معشوق را كشتهاي.
خيليها عشقشان را با دستانِ خود كشتهاند.
دستانِ بسياري از آدمها به خونِ عشقشان آغشته است. آنها اكنون به سوگِ عشقِ خويش نشستهاند. نميخواستند اينطور شود، اما در اثر نادانيِ خويش، قصدِ تملّكِ عشقشان را كردند و آن را از بين بردند. آنها نميدانستند كه عشق، اسارت را برنميتابد. نميتوان مالكِ همسر شد، نميتوان مالكِ فرزند شد، نميتوان مالكِ دوست شد، نميتوان مالكِ استاد شد، نميتوان مالكِ شاگرد شد، نميتوان مالكِ مردم شد. هيچچيز به اندازهي حسِ مالكيت، دشمنِ عشق نيست.
زندگي تنها در خاكِ حاصلخيزِ آزادي شكوفا ميشود.
اگر عاشقِ كسي هستي، به او آزاديِ بيشتري ميدهي.
محدود كردنِ آزاديِ محبوب، نشانهيِ نفرتِ توست، نه عشقِ تو.
عشق، روح توست.
تو نميتواني روحت را به مالكيتِ كسي درآوري.
اين امر به منزلهي خودكشيست.
تنها غذايِ روح، عشق است.
ممكن است صاحبِ همهي ثروتهاي دنيا باشي اما عشق را تجربه نكرده باشي.
در اينصورت، گداترين آدم دنيا هستي؛
گدايي كه زيرِ خروارها پول و مِلك و ماشين و اعتبارهاي پوشالي خفه شده است.
اما كسي كه دوستداشتن را تجربه كرده و بيچشمداشت دوست داشته، كسي كه رازهاي عشق را دانسته، تولدي دوباره پيدا كرده است. چنين آدمي، به معناي واقعيِ كلمه، زنده است.
مسیحا برزگر
| نظر ها |
|
