| آرشیو ماهنامه شماره 68 |
همسفر با نیلوفران آبی
در این نوشته میخواهم یک تجربهی واقعی از زندگی شخصیام را با شما درمیان بگذارم. شاید خواندن این سرگذشت، راه شما را در پیداکردن مسیر واقعی زندگیتان کوتاهتر کند.
دورهی تحصیلی ابتدایی و راهنمایی، بهسرعت سپری شد و دوران بلوغ فرارسید؛ ابهام آینده و اضطراب ناشی از آن، باعث شد که تحصیل را نیمهکاره رها کنم. دوران سربازی را با این فکر که دوربودن از محیط تکراری خانواده، همان خواستهی گمشدهی من است، سپریکردم. حالا باید چهکار کرد؟ هدف بعدی چیست؟ مدرکی که نداشتم، پس باید سراغ شغل آزاد میرفتم. چندماهی گذشت. کمکم یک سؤال ذهنم را مشغول کرد؛ آیا این هدف واقعی من در زندگیست؟ نه، باید درس میخواندم و با کسب مدارج دانشگاهی، شخصیت واقعیام را پیدا میکردم. با زحمت بسیار، دیپلم گرفتم و سرانجام وارد دانشگاه شدم. دوران کارشناسی را سهساله و با معدل 18 به پایان رساندم. همه بهعنوان یک الگوی درسی، به من نگاه میکردند. کمکم مشکلات مالی، جدی شد. باید کاری پیدا میکردم. در چند آزمون ورودی استخدامی، شرکت کردم و سرانجام به استخدام یکی از سازمانهای بزرگ درآمدم. تحسینها به شکلی دیگر ادامه داشت اما بهمرور، سیستم کسالتبار اداری، حاشیههای بیشتر از خودِ کار و رکود پررنگ آن، چهره مینمود. دور جدیدی از چراها بهسراغم میآمد و کمکم روحیهی انتقاد و نارضایتی، بهشکلی دیگر نمایان میشد. حالا هرازگاهی یک نخ سیگار نیز چاشنی اوقات ناراحتی شده بود که خیلی زود به رکورد یک پاکت در روز رسید! کمکم این نارضایتیهای درونی، خود را به شکل بیماریهای جسمی نشانمیداد. یکروز، سردرد و روز دیگر، ناراحتیهای گوارشی، یکروز درد شدید گردن و... بهمرور سرخوردگیها سربرمیآورد و همینطور احساس ناامیدی و پوچی از زندگی.
با فکر اینکه فرد موفقی چون من، میتواند خارج از این مرزها، اهدافی بزرگتر را جامهی عمل بپوشاند، وارد یکی از کشورهای اروپایی شدم اما گویی سرنوشت، طرحی دیگر را برایم رقم زده بود و پس از یکماه معطلی، به کشور بازگشتم. در راه برگشت و در آن شرایط سخت روحی، با درویشی همسفر شدم که از معنویت و تجربیاتش برایم میگفت. در یکی از بحثها، تردیدم را نسبت به سرنوشتم بیان کردم. او با کمی ناراحتی گفت: «آیا تو توانایی تعیین زمان مرگ خود را داری؟» گفتم: «یک راهنما میخواهم، آیا تو راهنمای من میشوی؟» با خنده گفت: «من، خودم یک شاگردم اما اگر تو تصمیم به طی مسیری درست داشته باشی، حتماً یک استاد، تو را خواهد یافت، نیازی نیست تو دنبالش باشی. اگر واقعاً بخواهی، خودش خواهد آمد!»
روزها میگذشت تا اینکه در صبح یکی از روزهای بهاری سال 82، وقتی پشت میز کارم نشستم، دیدم کتابی روی میزم قراردارد، با یک اسم بهنسبت عجیب! همکارم درحالیکه میخندید، گفت: «همسرم یک روش خودشناسی را تمرین میکند. گفتم شاید تو هم مایل باشی با آن آشنا شوی.» ایام عید بود و من از صبح، شروع به خواندن آن کتاب کردم. این کتاب، یک روش تزکیهی همزمانِ جسم و روان را در قالب سه کلمه بهعنوان استاندارد برای تعیین خوبی و بدی، معرفی میکرد؛ «راستی»، «مهربانی» و «صبر». این کلمات بهقدری تأثیرگذار بودند که گویی گمشدهام را یافته بودم. بلافاصله آنها را با حروف درشت، تایپکرده و بالای سرم نصب کردم. از همان هفتهی اول تمرینات، بدون اینکه خودم آگاه باشم، با سیگار خداحافظی کردم، تمام بیماریها خیلی سریع از بدنم خارج شد و اینچنین، تولدی دیگر اتفاق افتاد. قلمرویی وسیع از آگاهی، رخ نمود و اولین آگاهی، وقوف به جهل خودم بود. شاید اگر امروز کسی از من بپرسد خودشناسی چیست، درکم را از این پروسه، با یک بیت شعر بیان کنم:
از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر، ننمایی وطنم
سیکلی تکراری برای بیشتر انسانها که در آن، پس از پشتسر گذاردن دوران بیخیالی کودکی، برای سالهای طولانی، در بنبست توفیق اجباری تحصیلات علوم بشری، گرفتار میشوی، پس از آن بهسختی شغلی مییابی، با زحمت خانوادهای تشکیل میدهی، بچهها از راه میرسند، درگیر زندگی روزمره میشوی تا برای خرج معیشت و یا روز مبادا، ثروتی بیندوزی، بچهها بزرگ میشوند، ازدواج میکنند و پی کار خود میروند. تو کمکم پیر میشوی. بچهها بهقدری درگیر مشکلات زندگیشان هستند که دیگر کمتر سراغت را میگیرند. کمکم حس میکنی به انتهای سفر نزدیک میشوی. حال وقت آن فرارسیده که فاکتور داراییها را جمع بزنی و رسماً تحویل وراث بدهی. بیماریها از راه میرسند و ناگهان چهقدر زود دیر میشود! آری، تولد، پیری، بیماری و مرگ!خوب، سفر به پایان رسید.
آنچه این سیکل را غمناکتر میکند، رنجش عمیق و پنهان آدمی از رخدادهاییست که بهنظرش، غیرمنصفانه بوده و سؤالات بیشماری که پاسخی برای آنها نیافته. وقتی بچه هستی، مدام از دست بزرگترها ناله میکنی. فرقی ندارد این بزرگترها مادر، پدر، برادر یا خواهر باشد یا مدیر و معلم مدرسه، همسایه یا یکی از بزرگترهای فامیل و... وقتی بزرگتر میشوی، مدام از دست دیگران گله و شکایت میکنی. فرقی ندارد این دیگران، اعضای خانواده باشند، مدیر و همکاران در محل کار یا...
بهنظر شما این رنجش درونی که با گذشت زمان، هر روز عمیقتر میشود، به چه چیزی بدل خواهد شد؟ خشم، کینه و سرانجام کشمکش!
طی این فرآیند، بعضیها دچار بیماریهای روحی و روانی همچون افسردگی و برخی دیگر نیز دچار آسیبهای جسمی همچون زخممعده، ناراحتی قلبی، عروقی و... میشوند. واقعاً چه سیکل تکراری و ملالآوری!
چرا برخی افراد بهدنبال خودشناسی میروند؟
شاید انسانها با خودشناسی، درپی یافتن پاسخی برای سؤالات غیرقابل حل و یا مبهم خود در طول زندگی هستند. هدف واقعی ما انسانها از آمدن به این دنیا چیست؟ فلسفهی پشت این رنجهای بیپایان آدمی، در چه چیزی نهفته است؟ وقتی دچار روزمرگی میشوی، نگاهت مانند بیشتر افراد، نگاهی رو به بیرون است، یعنی علت وقایع را در بیرون از خود جستوجو میکنی بنابراین تقصیرها، یکروز بر گردن پدر و مادر و معلم است و روز دیگر، بر گردن فرزند و همسر و دوست و همکار و رئیس و... شاید مهمترین رمز جهل انسانها، در این نکته نهفته باشد.
در «خودشناسی» پس از روبهروشدن با وقایع تلخ و شیرین بیرونی، بهدنبال کشف علتها در درون خودت هستی! پس کمکم به درک «حقیقت» باطنی مسائل نائل میشوی؛ حقیقتی که درک آن، موجب آرامش درونی تو میگردد.
در «خودشناسی» پیمیبری که همه نیز همچون تو در رنجاند، چهبسا بیشتر! با درک این نکتهی مهم، «نیکخواهیات» تجلی مییابد و شفقت بر همه، وجودت را آکنده میکند.
در «خودشناسی» بهمرور درمییابی که علت بسیاری از رنجهایت، در رفتار، گفتار و افکار خود تو نهفته است! بنابراین «بردباری» را میآموزی و خویشتنداری، بخش مهمی از شخصیت تو میشود.
در «خودشناسی» تو بهدنبال تغییر دیگران نیستی، بلکه نهایت سعیات را بهکار میبری تا خودت را اصلاح کنی!
در «خودشناسی» تو بهدنبال تعدیل تمام افراط و تفریطهایی هستی که برایت بهصورت عادی درآمدهاند! دیگر نه بهخاطر از دستدادن چیزی، بسیار «نگران» میشوی و نه از بهدستآوردن آن، بسیار خوشحال.
در «خودشناسی» با دیدن صفات منفیِ دیگران، بهدنبال یافتن موارد مشابه آنها در خودت و اصلاح آنها هستی، نه بزرگنمایی عیوب دیگران و تقبیح و سرزنش آنها.
در «خودشناسی» اولین چیزی که درمییابی، همانا وقوف به «جهل» خود است، پس دیگر بهواسطهی غرور دانستههای سطحیات، از موضع بالا به دیگران نگاه نمیکنی و درمییابی که در برابرِ هستی و موجوداتش، باید متواضع و فروتن باشی.
در «خودشناسی» وقتی هر روز به تعداد بسیارِ کاستیها و خطاهایت برمیخوری، میفهمی که بارها اشتباه خواهیکرد، بهکرات زمین خواهیخورد و برخواهی خواست و از اینطریق، به حقیقت پیخواهی برد! بنابراین باید بتوانی اول خودت و بعد دیگران را ببخشی.
در «خودشناسی» به ارزش زمان، بیشتر پیمیبری، درمییابی که این فرصت اندک، چهقدر زودگذر است و زمان برای اصلاح، اندک! در «خودشناسی» به عظمتِ هستی و کوچکی و ریزی خودت پیمیبری، دیگر غَره نمیشوی، میفهمی جایگاهی که برای خودت تصور کردهای، فقط در دنیای موهوم بشری عینیت دارد وگرنه تو، محدودی و هستی، بیانتها.
در «خودشناسی» درمییابی که نه در گذشته زندگی کنی و نه در آینده، تو میبایست فقط در حال سیر کنی، بنابراین صرف فعل «آینده در گذشته» به پایان میرسد!
در «خودشناسی» از مرز حفظ و تکرار اندیشههای دیگران، عبور میکنی و «اندیشیدن» را بهخوبی فرامیگیری. در قلمروی اندیشیدن، خواب بیدار میشود، تشنه سیراب؛ غمها به طرب، جنگها به صلح، نفرت به عشق، کینه به بخشش، سختی به نرمی و شک به یقین بدل میشود و اینچنین گم، پیدا میشود! آری، بیاختیار اشکها سرازیر میشوند، رودهایی خروشان از «تو» به دریایی بیکران از «او» میریزد؛ چرخهای که روزی از ازل با «او» آغاز شد.
در «خودشناسی» سرانجام از«خود» به «او» میرسی، درمییابی که این «خود»، درون «او» بوده، اینچنین از «خود» رهایی مییابی، با «او» یکی میشوی و...
محمد اسماعیلی
| نظر ها |
|
