تفاوت دیدگاه «مولانا» و «راجرز» از جنبههای مختلف
از جنبهی جهانبینی
«مولانا» رسیدن به مرحلهی خودشکوفایی و تحقق نفس را در خامبودن، پختهشدن و سپس به مرحلهی فنا رسیدن و پیوستن به عالم ملکوت میداند اما «راجرز» بر تحقق نفس و پروبال دادن به آن و نه فنا و نابودیاش، تأکید میکند. «راجرز» انسان را در یک محدودهی جغرافیایی و مقطع زمانی و مکانی خاص (اینجا و اکنون) در نظر میگیرد. کاری به گذشته و اینکه از کجا آمدهایم و آمدن ما بهر چه بوده، ندارد اما «مولانا» از ریشه و خاستگاه اولیهی انسان شروع میکند و تا قیامت و جهان پس از مرگ (معاد) انسان را همراهی میکند، درحالیکه «راجرز» انسان را تا مرحلهی کاملشدن کارکرد و رسیدن به مرتبهی رشد و بلوغ شناختی، همراهی میکند و به اینکه در گذشته چه اتفاقی افتاده و بعداً چه پیشمیآید، کاری ندارد. بهزعم «مولانا» تمام کائنات و موجودات، رو بهسوی حق دارند و پویایی و شکوفایی آنها درواقع، مُهر تأییدیست بر این مهم که «بازگشت همه بهسوی اوست.» زندگی حقیقی و سالم را باید ورای این عالم خاکی جستوجو کرد:
جمله اجزا در تحرک، در سکون ناطقان کانا الیه راجعون
«مولانا» همچون «افلاطون» مدام میگوید که آنچه در این جهان وجوددارد، سایهایست از وجود یک غایت عظیم که تنها انسان کامل و خودشکوفا، قادر به درک آن میباشد:
مرغ بر بالاپران و سایهاش میدود بر خاک، پران مرغوش
ابلهی، صیاد آن سایه شود میدود چندانکه بیمایه شود
بیخبر کان عکسِ آن، مرغ هواست بیخبر کی اصل آن سایه کجاست
«مولانا» صریحاً اظهار میدارد وقتیکه چشم، بسیار بینا و نافذ باشد، حقیقت را بدون اسباب و واسطه مشاهده میکند اما افراد ناشکوفا، به اسباب و واسطهها توجه میکنند. پس آنکس که روح و جانش از حیطهی عناصر مادی خارج است، به مقامی میرسد که محدودهی اسباب و علل را میشکافد و از آن درمیگذرد:
بیسبب بیند چو دیده شد گذار تو که در حسی، سبب را گوشدار
آنکه بیرون از طبایع، جان اوست منصب خرق سببها، آنِ اوست
و پس از آن است که «مولانا» به توصیف مقام افراد خودشکوفا میپردازد:
گفت: خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان
هشت جنت، هفت دوزخ، پیش من هست پیدا همچو بت پیش شمن
یکبهیک وامیشناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسیا
و سپس در جای دیگری به توصیف بیشتری از این گروه میپردازد و میگوید که اینان، دیگر از گزند هوای نفس محفوظ میمانند و به بصیرت واقعی دست پیدا میکنند:
سربلندم من، دو چشمِ من بلند بینش عالی، امانست از گزند
آنچه خواهد بود بعدِ بیستسال داند اندر حال، آن نیکوخصال
از منظر افراد خودشکوفا، واقعیت این جهان، مانند «کف» است و حقیقت، همچون «آب دریا». خودشکوفا به آب دریا چشم میدوزد یعنی به عمق هستی که همان ذات و صفات خداوندیست، نظر دارد و نگاه او، یک نگاه رازآلود است:
آنکه کف را دید، سِرگویان بود وآنکه دریا دید، او حیران بود
آنکه کف را دید، نیتها کند وآنکه دریا دید، دل دریا کند
آنکه کفها دید، باشد در شمار وآنکه دریا دید، شد بیاختیار
به این ترتیب، «مولانا» کسانی که بر لب دریای هستی نشستهاند را دو گروه میداند؛ گروهی که به کف روی آب که همان زیباییها و ظواهر است، چشم دوختهاند و گروهی که فراتر از همگنان و همعصران خود، به جهان نظر دارند. از نگاه «مولوی» اینان انسانهای خودشکوفا هستند چراکه به شناخت خود، جهان و خالق جهان نائل آمدهاند و دچار اضطراب و پریشانی هم نمیگردند اما «راجرز» مطابق متد پدیدار شناختی خود، درک انسان از واقعیتها و تجربهی شخصی او از رویدادها و پدیدهها را معیار انسان با کارکرد کامل در نظر میگیرد. بهزعم او، جاریشدن روی همین کفها که واقعیتهای زندگی روزمره هستند، موجب رهایی انسان از دفاعهای روانی میشود و او را در مسیر انسانشدن به جریان میاندازد. جاریشدن در زندگی روزمره موجب سرخوشی، بقا و تعالی ارگانیسم میشود. در نظام تجربی «راجرز»، حواس پنجگانه از جایگاه خاصی برخوردارند؛ حس شنوایی، بینایی، لامسه و... باید وظایف خود را بهدرستی به انجام برسانند تا یادگیری و تجربه (که حاصل کارکرد دقیق این حواساند) بهدرستی صورتگیرد، درحالیکه از چشمانداز جهاننگری «مولانا»، حواس ظاهری انسان، کوتاهبین و محدودنگرند و نمیتوانند انسان را به حقیقت برسانند:
چشمِ حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همهی او دسترس
چشمِ دریا دیگرست و کف دگر کف بِهِل، وز دیدهی دریا نگر
«مولانا» در اینجا کف آب دریا را با کف دست مقایسه نموده و انسان را به فراتر رفتن از کفها و ظواهر و حصول وسعت اندیشه و نظر، دعوتمیکند. بهزعم او، چشم دریابین را با دیدهی کفبین، فرقهاست. اگر خواهان رسیدن به تعالی و خودشکوفایی هستیم، باید با چشم دل و نه با چشم سر، به حقایق هستی بنگریم. آنچه با حواس آدمی ادراک و فهمیده میشود، همچون عمل کف دست است که تنها جسمبودن و ظواهر اشیاء را لمس میکند و از این حیث، ناقص و نارساست؛ همچنانکه با سودن کف دست، تنها میتوان بخش کوچکی از وجود بیرونی واقعیات را دریافت نمود، چشمِ سَر نیز تنها میتواند وجود خارجی اشیاء و پدیدهها را ببیند.
دیدهی تن دائماً تنبین بود دیدهی جان، جان پرفنبین بود
سعیدعبدالملکی- محمدمهدی شریعت باقری
- تکفرزندی؛ نیاز یا اجبار زمانه؟
- انرژیهای شفابخش در تمدنهای باستانی
- باورهای غلط و خرافی دربارهی دخانیات
- زندگی باطراوت
- الگوی تازه برای دوستی
- دروغ، منفوری جهانی
- تأثیر مستقیم رژیم غذایی در اختلالهای روانی
- مهرورزی و مهرانگیزی؛ تنها سلوک آزادیِ جهان
- رنجشزدایی
- آنانکه غلط میاندیشند
- روانشناسی رنگ سبز
- مدیریت ذهن
- زنان و مردان کمبودهای یکدیگر را تعدیل تکمیل میکنند
- چگونه خود را بشناسیم و با خود، همسر و زندگیمان آشتیکنیم؟
- مخدوم یا خادم؟!
- وقتی هیچ فاصلهای نیست!
- رؤیا دوساله شد...
- بعداً، همین حالاست!
- از مولانا تا راجرز
- بحران شُکر

